-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 13:09
مردم من را تهی می کنند ،باید خودم رااز آن هاخلاص کنم تا دوباره پر شوم. #جارلز بوکوفسکی Adblock test (Why?)
روزنوشت
-
تاریخ: 1399/10/16 ساعت: 16:01
ای کاش همون ابتدا از هم می پرسیدیم تو چطور دوست داری که دوستت بدارم؟!ای کاش همدیگر را بلد می شدیم. می دونم آدم ها باهمه ی خصوصیاتی که از کودکی به صورت اکتسابی و قبل از اون دربطن مادرش
چشمه عشق
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 13:32
راستی اولین شاعر زمین کیست ؟ رومِیووژولیت وقتی اثری عاشقانه خلق کردند آیابه اولین شاعر زمین که عشق را سرود اندیشیدند؟ یاوقتی" سارتر"و"سیمون دوبوار" سال ها به مهرهم زیستند ودر کنار هم به خاک سپرده
غزل
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 17:10
می خواستم بوی غزل دهم غزل های عاشقانه زمان مرا در برگرفت ادم ها نگاهشان را ازمن برگرداندند می خواستم صدای غزل باشم اما ادم ها صدایم را درچاه تنگ بی مهری هایشان خفه کردند دوست داشتم صدای غزلم راب
برزخ
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 16:45
دربرزخ افکار در هم گسیخته گیج وسرگردان غلت می زنم لحظه های گنگ ومبهم به سویم هجوم آورده آبا علاجی هست؟ عشق رابه من ننوشانید که شوکرانی است خوابیده در بین خیال ناارام من وسکوت تلخ او مرا از این برزخی که برایم ساختید رها سازید اینجا همه چیز خط خطی و سیاه است . برروی تمام تردیدهایم رنگ بپاشید . ای دوست...
لمس یک رویا
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 16:45
تشعشعات نور مقابل چشمانم راه رابرای دیدن بسته بود دستانم را سایه چشمانم کردم اما انعکاس نور برروی ابشار روانی که باسرعت جریان داشت نگاه مرابه هرسویی کور کرده بود به آبشار پشت کردم نفسی از اعماق جان برکشیدم وچشمانم راباز کردم آه خدای من چه زیباست قطرات اب که به اطراف پاشیده می شد حجابی بین من واو ایج...
گران ترین روزهای عمر
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 5:51
در زمانی دور نمی دانستم که چقدر آسان ازکفم خواهد رفت پرده های رنگارنگ زندگی وچقدر زود دیوار حایلی بین من وتمام رنگ ها قرار خواهد گرقت دیگر نیست رنگی از دوستی ،رنگی از صمیمیت ،رنگی ازعشق فاصله ها مراهرروز وهرروز دور می سازد از ساز های خوش زندگی وزندگی دیگراینجا جریان ندارد.! عجیب نیست ؟ کجاست ان همه ...
تقدیم به پارسا،وجودم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 5:51
در کشمکش بین خود ووجودم مانده ام وجودم تمام آن چیزی است که به ان عشق می ورزم وخودم همان است که برمن تحمیل شده می خواهم خودم رادربقچه ای بپیچم و دررودخروشانی بیندازم ! ونفسی ازاعماق تمام دلتنگی هایم برسینه دشت بپاشم وبا عشق وجودم را درآغوش بگیرم چشمان خورشیدی او را بنگرم وحظ وصف ناشدنی آن حس را روی چ...
آسمان دلتنگ
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 5:51
اسمان دلت نگیرد ازاین کبودی سیاه که روی دامنت خانه کرده دلت نگیرد از فراق عاشقانه هایت اسمان فاصله توبا عاشقانت به اندازه سرفه های پیرمردی در بستر است که نفس رابا قسم از سینه بیرون می دهد دور و تنگ ودشوار ای بی دریغ خوش چهره ،جهان افرین سخاوتمند تورا بی انتها افریده پهنای زیبای نیلی تو آرام وبی آزار...
تکرار
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
هرروز وقتی چشمانم را به روی دنیاباز می کنم .یک جهان تکرار به سویم هجوم می آورد تکرار ها زیبانیستند .دوست داشتنی نیستند امانیرویی مرابه جلومی راند!!تکرار مکررات برایم زیبا می شوند ودوست داشتنی من تکرارها را برای کسانی تکرار می کنم که جزیی از وجودم هستند. آن ها با این کارهای تکراری من رشد می کنند .
صدای خاموش
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
طنین صدایم رابه دست باد می سپارم او خودش امواج صدایم را در زمان ثبت خواهد کرد . من خواهم خواند ؛خواهم خواند از ناگفته هایی که سال ها در سینه پروراندم تا به آوازی خاموش بدل شد . صدایم رابه دست باد خواهم سپرد آن زمان که نسیم بهاری مژده وصل می دهد ومن با آن همراه خواهم خواند ازهجران هجران تمام زیبای
سوگ عشق
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
در فرودست زمان در آن انتهای قرن می مانم بی بال بی بال پریدن جسارت می خواهد که من می یابمش از درخت ،از رود ،از چشمه ساران جاری در روی کوه می یابمش وخواهم پرید قرنی استکه اوازه پریدن پیچیده است و کسی جراتش رانمی یابد اما من خواهم پرید با یک دنیا عشق عشق ناب در انتهای زمانی که عشق نایاب است و به قحطی
نقطه های خالی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
پرنیان عزیزم زندگی پراست ازنقطه های خالی که پریشانت می سازد . بی قرارمی شوی وراه چاره ای برای بی قراری هایت نمی یابی در اندیشه هایت بگرد به دنبال نقطه های آرامشت !!!کسی توراآرام نخواهد ساخت . پاره تنم زیباست بیندیشی که من آفریدگاری دارم که نقطه عطف زندگی من است . تنهایی هایم راپر می کند ومرابه اوج
نگار
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
ای بلور مینایی سلامی از اعماق قلبم می دهم به تو که سراسر احساسی و باکوچکترین تلنگری خرده های مینای وجودت می شکند . عزیزم ،نگارم تودریای ترین دل دنیا راداری . برایت می نویسم چون زلال ترین ،بی غل وغش ترین امواج محبت آمیزدنیا درقلب توست . عزیزتر از جانم تو شاگردم نیستی ،همراه همیشگی دل وذهنمی . امواج
بال های پرواز
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:03
شکوه وعظمت عقاب در این است که می تواند در بلندترین نقطه آسمان ،فراتر از ابرها به پرواز درآید واین همان قدرتی است که به اوبخشیده شده است . وچه زیباست . بال های پرواز من به زمین بسته شده است ! به من اجازه پرواز نمی دهند .وچقدر سخت است درقفس نباشی اما ،باز نتوانی پرواز کنی. گاه از درون اوج می گیرم وهم
باور سربه مهر
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:13
در سایه تاریک آن مرد شبگرد گوشه ای از خفقان و سیاهی لانه کرده مرد شبگرد می گردد و خفقان را در موج صداهای خاموش می پاشد وکسی نیست وکسی نیست، راه گلویم بسته شده ونمی توانم فریاد برآورم که ای آدم ها ...... شب و خفقانی که بر شب حاکم گشته راه ماندن ،راه برجای ایستادن ،راه باورهایم رابسته است ومن چه کنم ب...
سبدی ازجنس یلور
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 14:46
روزی سادگی هایم را در سبدی از جنس بلور گذاشتم وبه بازار دست فروش هارفتم . آن زمان سادگی هایم رابه بالاترین قیمت ممکن فروختم وخوشحال از تمام سادگی هایم سبکبار به خانه بازگشتم ودر دل به خودمی بالیدم که سادگی هایم چه با قیمت بود اما حالا ....... سبدم پرازطعته گشت واگرکمی بیشتر می ماندم زیردست وپای مردم...
شکوفه باران پاییز
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 14:45
شاعرانه هایم در کوچ پرستوهای مهاجر گم شدند آن زمان که که پرواز کردند واحساس من را دزدیدند من ماندم ویک دنیای تاریک احساس من خالی شد ازتمام تمام انچه که برای خود بافته بودم . شعرهایم دیگر نمی آمد . پرستوهای مهاجر تار وپود رویاهایم را باخود بردند وروح من قالیچه ای بی رنگ گشت. شاعرانه هایم در تنگ کوچ پ...
گریزی نیست
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 21:20
در داد وستد عاطفه ها من می مانم ویک دنیای خالی روبرویم سرابی است به پهنای همه دوست داشتن ها من تمام عاطفه ام را به زمین ، درخت ،مرغ مینا ی همسایه خواهم بخشید تا تهی شوم از این بار گران وآن وقت است که نفسی به آسودگی خواهم کشید آن وقت است که تمنا رااز چشمهایم پنهان خواهم کرد تا دیگر در انتظار نگاه شرر...
خاطره او
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 11:03
در بودن ها ونبودن ها در رفتن ها وماندن ها رازهایی نهفته است کوچه بازار جای خوبی است برای به تماشا ایستادن! به تماشا ی دختری می نشینم که دامنش پرشده از گل های نرگس و رز وبه همین سادگی فخر می فروشد به تمام دختران شهر به تماشانشسته ام شاید در دو دوی چشمانش بیابم ان چه را که می گردم من سال هاست که می گر...